تبليغاتX
براي تو مي نويسم

براي تو مي نويسم

عاشقانه ها

تقدیم به مریم زیبایی

تقدیم به زیباترین مریم دنیا من
تقدیم به کسی که دیگر نیست تا مرا یاری کند در این تاریکی شب
تقدیم به مریم زیبای من که با آن چشمان سبز زیبایش
هر وقت می خندید به من آرامش می داد
مریم من ، زیباترین زیبای دنیا
تو که دیگر نیستی تا من دوباره به چشمان زیبایت نگاه کنم
و زیبایی آفرینش را در چشمان تو ببینم
ای کاش زیباترین زیبایی را نمی دیدم
تا در این هنگام جدایی
حسرت روزهای از دست رفته را بخورم
تو هرگز از یاد من نخواهی رفت
و تا آخر عمر بیادت می مانم

ای کاش فقط یک بار دیگر
آفریننده عشق پاک
به من فرصت دیدار تو را می داد
تا کلامی را که هیچ وقت نتوانستم به تو بگویم بگویم
دوستت دارم

برای تو زیباترین و قشنگ ترین لحظات هستی را آرزو دارم
به راستی که : عشق تاوان داره
تاوانش هم نرسیدنه

ای کاش زیباترین آفرینش هستی که همان عشق است
به جدایی که بی رحم ترین آفرینش هستی است
نیانجامد
تقدیم به مریم نازم که هرگز برای من نخواهد بود

غروب این حوالی را تو باور می کنی یا نه؟

غم و درد اهالی را تو باور می کنی یا نه؟

تمام زندگی مان را سکوتی تلخ پُر کرده

خیابانهای خالی را تو باور می کنی یا نه؟

کویر داغ و بی باران بر اینجا سایه گسترده

هجوم خشکسالی را تو باور می کنی یا نه؟

نفس در سینه می گیرد، دل اینجا زود می میرد

و مرگ احتمالی را تو باور می کنی یا نه؟

در این تاریکی و وحشت، سیاهی های بی پایان

وجود این سپیدی را تو باور می کنی یا نه؟

نگاه سبز تو اخر مرا اباد می سازد

بگو این بی خیالی را تو باور می کنی یا نه؟



بهتر از نا پیدا

دوباره خواهی آمد

از ابتدای خدا

با شرافت نگاهی صادقانه

و تا بناکی عشق

و دلپذیر تر از محبت

و مرا می آموزی



چگونه بودن،زیستن،وزندگی کردن را!



کوچه بارانی و سرد

خانه خالی مانده از عشق و محبت

دیرگاهیست

ترس و تشویش چنگ به شب می زند

کاش نبارد بیش از این باران

کاش ظلمت در پی صید شکار دیگری بار سفر می بست

یا خواب با دیدگان خسته ام هم نوا می گشت

تو همچون بلوری از حقیقت در آینه نگاهم بسته ای نقش!

حرفی به من بزن! چیزی به من بگو!

بگو، از آتشی بگو ، که با نگاهی

آنچنان سردو بیگانه در من بیافروختی

و خاکستر خویشم کردی!

نقاب از چهره ها بیافکن و خود حقیقی شو!

مگذار کسی که می باید روزگاری

عشق را در صمیمیت یک نگاه به تو می بخشید

بیش از این در تحمل شکنجه بیگانگی عذاب کشد!...



اگر دل دادم وفا کردم

خدا می داند خطا کردم

اگر بی تو گریه ها کردم

خدا می داند خطا کردم

کسی که دلم را کشید ،خدایا به آتش غم

نگفته که با او، غیر محبت چه کرد دلم؟

---------------------------------------------------------------

ز رقیب دیو سیرت به خدای خود پناهم مگر آن شهاب ثاقب مددی دهد خدا را
****************
یا رب سببی ساز که یارم به سلامت باز آید و برهاندم از بند ملامت
****************
دل ما به دور رویت ز چمن فراغ دارد که چو سرو پای بند است و چو لاله داغ دارد

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 12:59  توسط زاده غم  | 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 16:20  توسط زاده غم  | 

ترادرگاه ودر بي گاه خواندم

ترا درراه ودر بي راه خواندم    

نيامد از تو آوازي،مبادا    

كه من اين قصه راگمراه خواندم       

  *         

ترا در بندودرپرواز خواندم    

ترا در آخروآغازخواندم 

نيامد از تو آوازي،مبادا  

كه من بيهوده اين را باز خواندم؟ 

                  *           

تو هستي! ديد ه اندت در صحاري

ميان عطر گلهاي بهاري    

تو هستي ! گر چه درپاسخ به سوزم      

به من نه گفته باشي ،يا كه آري

          *

من اينجا گم شدم فانوس من باش

رهي طي كرده ام طاووس من باش

دراين امواج سخت پرتلاطم

چراغ راه اقيانوس من باش

      *

مجالم ده كه بال وپر بگيرم

مرام عاشقي از سر بگيرم

زمانم اندك ووقت است جاري

نمي خواهم رهي ديگر بگيرم

      *

چه حاصل باغ را آبي نباشد

شبي باشد ومهتابي نباشد

پرنده پر زند زين سو به آن سو

ولي دردشت تالابي نباشد

*

چه حاصل ، خيز از آهو بگيري

پر پرواز از تيهو بگيري

نشاني بلبلي را بين گلها

ولي آواز را از او بگيري

     *

چه بي تو بر فراز كوه باشم

چه در اعماق يك اندوه باشم

چه فرقي مي كند وقتي نباشي

كه تنها،يا كه در انبوه باشم

*

من اينجا آتشستم دود با تو

سكوتم.نغمهء داوود با تو

من از گلهاي داودي سرودم

وليكن قصهء نمرود با تو

             *     

____________ _________ ______


 بزن باران وباراني ترم كن
به آن آبي كه ميداني ترم كن
من از شب تا سپيده راه رفتم
كم ار رفتم بياباني ترم كن
*
بتاب و تابشت را بيشتر كن
  مرا با آسمانت خويش تركن
اگر ياران تو درويش هستند
مرا از آن همه درويش تر كن

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 15:55  توسط زاده غم  | 

با اجازه از آقای مشایخی عزیز که برای تسکسن می سرایند .....
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 15:54  توسط زاده غم  | 

می دونم که می گید دمدمی مزاج است !اما :

چه کنم ؟طافت می خواهد .

از من اکنون طمع صبر مدار !

بازم برگشتم که براتون از بی وفایی این روزگار غدار بگم .

اون از دستم رفت و دیگه برنخواهد گشت اما .............

 

باز هم می نویسم تا شماها قضاوت کنید و کمی آرامبخش این دل بی قرارم باشید .

 

من اعتقادم به این است که وقتی یکی می رود دیگر هرگز برنخواهد

گشت .پس او برای همیشه از دستم رفت و افسوس که ..............

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 15:38  توسط زاده غم  | 

بعد از مدتها غیبت باز هم میگویم

 

                                            سلام

 

آمدم تا ازنوشروع کنم چراکه عادت دارم به این برخاستن ها

 

همیشه زندگی ام همینطوربوده است!

 

خوردن زمین و باز برخاستن !!!!؟؟؟!!!

 

اما هرگز از پا نخواهم نشست که اعتقاد به مبارزه دارم !

 

آمدم تا دوباره فریاد زنم ..................

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 10:28  توسط زاده غم  | 

زیباترین روز عاشقان بر تو

 

ای یگانه عشق زندگیم

 

مبارک باد !

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 17:32  توسط زاده غم  | 

از درد سخن گفتن و از درد شنيدن

                  با مردم بي درد

                             نداني كه چه درديست !!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 22:6  توسط زاده غم  | 

اگر در كهكشاني دور

           دلي يك لحظه در صد سال

               ياد من كند بي شك ؛

دل من در تمام لحظه هاي عمر

                                  به يادش مي تپد پر شور !

                       

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 21:57  توسط زاده غم  | 

قومي غم دين دارد و قومي غم دنيا  

بعد از غم رويت غم بيهوده خورانند

 

وينان كه به ديدار چنين ميل ندارند  

سوگند توان خورد كه بي عقل و خسانند

*

*

*

تو كاخ ديدي و من خفتگان در دل خاك

تو نقش قدرت و من نقش ناتوان

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 21:42  توسط زاده غم  |